خرید بک لینک
۩۩۩ ☫ شاعر (طریقت )غزل بخوان ☫ ۩۩۩ از شعر نقره فام سحرها غزل بخوان ديگر ز نبض روشن فردا غزل بخوان با ظلمت آشناست دل مردمان شهراز روز گار روشن ایما غزل بخوان وقتی که مست بادهی شعرِ تو میشوماز ساغر و پیاله و صهبا غزل بخوان در پیش دیدگان من و انجمان ِ شهراز کوه وُ دشت وُ دامن صحرا غزل بخوان وقتی عدالت از همه سو رو به قهقرا از راز وُ رمز عدل وُ مساوا غزل بخوان "زین راز سر به مهر که با خون نوشته شد"هنگامه ی حضور ، خدا را غزل بخوان با دیدگان نور ، از این نوردیدگان از قدرت شکوه تماشا غزل بخوان با ذهن خو گرفته به تنهایی و سکوتاز رعد وُ برق وُ صاعقه اینجا غزل بخوان شاعر (طریقت) است درین کُنج آسمان اینجا ز سقف کهنهی دنیا غزل بخوان ( خلدستان )۩محمد مهدی طریقت ↘خطبه دوم. موضـــــوعات مــــرتبط: اشعار، غزلیات، خاطرات، قصاید، آثارچاپ شده، مطالب دردست چاپ، حکایات __________ ====== برچسبها: خلدستان, دفتر خاطرات, اشعارِ طریقت, پیرِمغان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 16:49

۩۩۩ ☫ای ماه محرم زجمال تو هویدا ☫ ۩۩۩ ۩۩☫ اسفند: دکتر مصدق و ملی شدن نفت ☫۩۩۩ اسفند و دکتر مصدق پنجاه وُ پنج سال است که خفته است. در مورد دکتر محمد مصدق گفته های بسیاری نقل شده و نگارنده نیز در کتاب " شعر بازی های من " اشارتی و نجوائی با "دکتر مصدق" زده ام و از این رو تنها اشاره به تلنگر هایش دارم.دکتر محمد مصدق می گوید :" هیچ ملتی در سایه استبداد به جائی نرسید"بارها شنیدیم و خواندیم که دیاری با کفر می ماند اما با ظلم باقی نخواهد ماند حتی اگر حاکمیت آن با فراعنه و سزارها و تزارها و فاتحینی چون چنگیز و آتیلا و اسکندر و یا مجانینی چون هیتلر و موسیلینی و فرانکو و پینوشه و قذافی و صدام حسین و...بوده باشد اما روی سخن مصدق مربوط به سرزمین ها نیست که با ملتها است. ملتها در سایه استبداد نابود می شوند زیرا چنین ملتهائی مصداق این جملات دکتر مصدق بزرگ هستند "مملکتی که رجال ندارد هیچ چیز ندارد مخالفت من با دیکتاتوری این بودکه از خصائص دیکتاتوری یکی اینست که مملکت فاقد رجال و دیکتاتور رجل منحصر به فرد باشد"...کلمه " رجال " که مفرد آن " رجل " است در زبان عربی به معنی مردان و مرد هستند اما در واژگان لاتین ترجمه این لغت هم معنای مرد و هم انسان می دهد و باید گفت معنی جملات مصدق ربطی به جنگهای جنسیتی ندارد ومی توان از گفته دکتر محمد مصدق این استنباط را کرد که :ملتی که برایش انسان و انسانیت بی ارزش شد همه معیارهایش را ظلم تعیین می کند . دستاورد چنین افکاری چیزی جز دیکتاتوری نباشد و همه معیارها و ارزش ها و باید و نباید ها منوط به موافقت یکی شود.وقتی ملتی همه ارزشهایش یکی شد و دامنه تغییر و به بیان روزنامه نگاری حق نقد را نداشته باشد و تنها چشم به کلام دیکتاتورش بدوزد به چنین تعریفی از سوی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 16:49

چون که گفتی:" آفتاب " یادم فتاد «این مستزاد» آتشی را کو به جانم می نهاد« این مستزاد» چون ز دریا گفتی ام ، دریا شدم«بی مستزاد» خاطرش آمد که من پیدا شدم«بی مستزاد» چون ز گُل گفتی ، نقابش بر گشاد«با مستزاد» آن چه جمع ما بود ، بر باد داد«بامستزاد» چون نسیم آمد ، از او بویی رسید«آن مستزاد» از کریم هم پیک دلجویی رسید«آن مستزاد» از لطافت ، روح را ، نادیده کرد «شد مستزاد» از دِرایَت ، جود را ، تابیده کرد«شدمستزاد» دور و نزدیکش ، کسی واقف نشد«لا مستزاد» بس که چشم پوشید ،کسی خائف نشد«لامستزاد» ناز کِش ما شد ، کسی که ناز بود «در مستزاد» شد هویدا ...گر چه او را راز بود «در مستزاد» مست عشق بوده که او عشق آفرید«او مستزاد» ور نه هستی را چُنین زیبا کشید «او مستزاد» او فراخوان زد ، ز جودش ، تا رسید«از مستزاد» در عدم آورد هر چیزی پدید«از مستزاد» ***پیشِ همه این درد گران را چکنم چون نگرانم ... در فکر تو بستم همه ی توشه سفر را ؛ مثل کَنه افتاده به جانم که ندانم ... چیزی که میان من و تو نیز عجیب است صد بار دگر ،جای دگر دیده ام اِنگار ؛ گمانم ! " محراب به عشق است به وجد آمده این دشت هشدار (طریقت) شده بعد از تو جهانم ... " ۩۩۩ خلدستان (غزلیات ) لقمان حکیم اصل:( خلدستان طریقت) روایت ☫ ۩۩۩ لقمان حکیم، در دوران بردگی خویش ، به سبب دانایی که داشت، نسبت به سایر غلامان ، بیشتر مورد توجه خواجه خود بود. به همین دلیل، غلامان به او حسد می ورزیدند و همواره در پی فرصتی برای بدنام کردن او در نزد خواجه بودند.روزی، خواجه غلامان خود را برای چیدن میوه به باغ فرستاد و لقمان نیز در میان آنان بود. در راه ،غلامان میوه های چیده شده را یک به یک خوردند و بدون میوه، به خانه بازگشتند و هنگامی که خواجه درباره میوه ها پرسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 16:49

۩۩☫ باز با اهل (طریقت) رفع ماتم می کنم : (تذکره شعرا ) ☫۩۩۩ این همه غم ، این همه ماتم ، خدا می خواسته درد دل گفتـن به نامَـحـرم خدا می خواسته کِــرم وقتی از درون پوسانده بنیان وطن تکیه بر دیوار مستحکم خدا می خواسته زهر وقتی می رسد در بند بندِ استخوان ، می گذاری روی آن مرهم خدا می خواسته جام را پرکن لبالب مست وُ لایعقل شوممست وُلایقل زیاد وُ ، کم ، خدا می خواسته آنقدر اغواگری با گونه های سیب کرد موعظه برگوش این آدم خدا می خواسته ظلم چون افعی شده وقتی که عالم می گزد پادزهرِ، از زهرِ ، این سم خدا می خواسته باز با اهلِ (طریقت) رفع ماتم می کنم رفع ماتم گرچه نم نم خدا می خواسته باز با اهلِ (طریقت) رفع ماتم می کنم ...رفع ماتم گرچه ، نم نم خدا می خواسته ۩خــُلدستان طریقت( صفحه جدید )۩۩ محمد مهدی طریقت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 15:30

۩۩۩ ☫ وز سویدای اهل ( طریقت )نغمه هائی به دوران گذارم ☫۩۩۩ رخصتی تا که یکبار دیگر سر به کوی تو جانان گذارمسر به کوی تو جانان زیبا سر به کوه و بیابان گذارمرسم و آیین من بوده ای تو ماه و پروین من بوده ای تومی روم کز پی غمزه هایت صِحّه بر دین و ایمان گذارمسایه سار امیدی مرا باش رمز گفتار شیرین مرا باشمرهمی چاره کن بهر فرهاد زخم دل رو به درمان گذارممنّت خاروخس را چشیدم طعنه از باد و طوفان شنیدمبا امیدی که در اشتیاقــت پا به فصـلِ بهاران گذارمیک سحر چاره ساز دلم باش یک نفس هم بیا ساحلم باشیاریم کن که تو ساق دوشی پابه خورشید تابان گذارموارهم اندک اندک این غم بگذرم کوچه پسکوچه ماتمو ین سرِ داده بر باد خود را بندِ زلفی پری شان گذارمروشنم کن که پروانه گردم دلبری کن که دیوانه گردموز سویدای اهل (طریقت) نغمه هایی به دوران گذارم دولتی بر سر کار آمده که اساس کارش را سیاست تفاوت محور قرار داده و خود را صدای بی صدایشان میخواند هر چند تظاهر هم باشد اما تظاهر به مواضع فکری ماست و این یعنی شما در برابر ما سرفروآورده اید. به عنوان کسی که طی چند سال اخیر روی مطالعات فرودستان متمرکز بوده ام هیچ چیز به اندازه بر سر کار آمدن دولتی نزدیک به این مواضع هر چند تظاهر هم باشد برای من جالب توجه نیست. شما چرخش زبانی یافته اید و آن را مرهون کسانی هستید که منتقد شمایند. این را به وضوح میتوان از خصایلی که پزشکیان برای تعیین وزرا بر آن تاکید کرده متوجه شد. وزرای من باید صدای بی صدایان باشند... به جامعه مدنی و مشارکت آن پایبند باشند. برای آنان که در چارچوب رویکرد مطالعات فرودستان کار میکنند چه چیز جالب تر از تحلیل دولتی است که خود را دولت بی صدایان میخواند... اما پیش از تحلیل بپذیرید که شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 15:30

شاید اینطور به نظر بیاید که (آویزان به جمهوری اسلامی ) در تمام جهان رؤیافروشی و لافزنی بهویژه در امور سیاسی و کسب قدرت کاری معمول و جا افتاده باشد، ولی یافتههای جدید دانش بازاریابی سیاسی نشان میدهد که سیاستمردانِ دهههای اخیر همواره کوشیدهاند تصویری واقعی از موقعیت خود و وعدههای محققشونده ارائه بدهند تا پس از پایانِ کارزارهای انتخاباتی، حتی در صورت شکست، تصویری سخرهبرانگیز در اذهان مردم به جا نگذارند. معالاسف ما در سیاست که سهل است، در مهمترین امر هستی که دین باشد هم ناتوان از ارائه تصویری واقعی و مرتبط با واقعیت جامعهایم و مدام شکاف میان تصویرِ ارائهشده و تودۀ جامعه بیشتر میشود و شاید این سراشیبی همیشه به برخی سربالاییها ختم نشود. بنده در این مدت توفیق داشتم ترجمۀ چند کتابِ بهروز در باب بازاریابی سیاسی را ویرایش ادبی کنم. ممکن است باورتان نیاید، بهجرأت میگویم درصدِ خاصی از این یافتهها و توصیههای مجرب، در دولت روحانی کاملاً مشهود است. آقای آشنا که چندین سال با گروهش مدام مطالعه کرد، یحتمل اینها را هم دیده باشد و در دولت روحانی از آنها بهرهها برده است. دولتی با آن پشتوانۀ خاص علمی در نوع خودش، هشت سالِ تمام کشور را در چنگش گرفت و برخی از دوستان که برای در قطارِ دولت ماندن مدام به این نامزد و آن نامزد آویختند، بدونِ کمترین پشتوانه و اطلاعی از پیچیدگیهای حکمرانی، میخواهند صاحب دولت شوند. حاصلِ کار گویاتر از سخنپراکنیِ امثالِ بنده است. دونالد ترامپ، نامزد حزب جمهوریخواه در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ در دیدار با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل مدعی شده که چنانچه در انتخابات پیروز نشود جنگهای خاورمیانه ادامه خواهد یافت و ممکن است جنگ جهانی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 15:30

من حافظِ عشق تو وُ دیوانه ی فالتمن مولویِ عهـدِ تو با شوق وِصـالت وحشی شدن از مستی رخسار تو بودهاهــلی شـدن طعمِ عسـل های زلالت سعدی زِ گلستان جمالِ تو شکفتهبستان شده اشعـار من از شعرِ خیالت از رایحه ی عشق تو عطار ،پشیـمان لاهوتی وُ منظومه ی اقبال کمالت کی نظم نظامی شده منظومه شیرین لیلیِ پریشان شده مجنونِ جلالت فرهاد شد آواره (طریقت) چه پریشاناین دل به تمنای تو و وصل محالت موارد و نوع استفادۀ دوزَله: دوزَله به همراه تمبک یا دایره در مجالس عروسی و شادمانی نواخته می شود. رپرتوار این ساز شامل آهنگ های رقص و ترانه هاست. کلاس تناسب اندام تابحال شده که خیلی مشتاق شرکت در کلاس اسپینینگ باشید اما وقتش را پیدا کرده نباشید؟ یا شاید کلاس xadهای آموزشی کیک بوکسینگ را در باشگاه نزدیک خود زیر نظر داشته باشید؟ هر چی که هست، مهمانی تولد خودت را بهونه کن تا چیز جدیدی را تست کنی و با خودت چند تا از دوستانت را هم بیاور. غروب خورشید و شبxadها در قایق کروز جای پرطرفداری برای برگزاری انواع تولد ها محسوب میxad شود. از هوای تازهxadی دریا لذت ببر و کل شب را با رقصیدن در کنار کسانی که دوستشان دارید بگذرانید. اگر یک گروه موسیقی در آیندهxadای نزدیک قرار است اجرا داشته باشند، گروهی از دوستان خود را برای به کنسرت ببرید. نه تنها مکانی پر از سرگرمی و لحظاتی دوست داشتنی است بلکه پس از اتمام جشن مجبور نیستید جایی را تمیز کنید. موضـــــوعات مــــرتبط: اشعار، مناسبت مذهبی، مطالب دردست چاپ، بدون شرح، گوناگون __________ ====== برچسبها: شهنامه خوانِ آل, طریقت, در انجمن, خلدستان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 5:07

ناگهان پرده برانداختهای یعنی چهمست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساختهای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایقدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداختهای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میانو از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باختهای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداختهای یعنی چه صبحدم زد قهقهه مستانه شعر کوهسار از نوای قمری آمد مژده ء فصل بهار صبح صادق بر دمید و جلوه گر شد آفتاب شام بَد اقبال در پای سپیده شرمسار نازنین نظمی زِ من بشکفت در برج جمل بختیار و کام نیکو رو حبخش و کامکار هر نسیم از هر طرف آمد چو پیک شادباش چنگ خُلدِستان من در کوهسار و مرغزار سبزه از گل ها نگارین شد زِ بزم خوانسار لاله های سرنگون ، همواره مرواریدبار چشمه ها آشفته چون گیسوی ناز نازنین مُشک بوی و مُشک پیما، مُشک ریز و مشک بار گیسوان بید مجنون قامت سرو وُ چنار قامت سرو سهی شد قامت شعر استوار در هوای هشت فروردین دو چندان شد نشاط از شراب جام مینا چشم نرگس شد خمار شهرما یکباره رنگ و رونق دیگر گرفت موج مهمان مهاجر شد به کویش رهسپار شاد باش ایران و ایرانی چو ماه سال نو سبزه در سبزه، گل اندر گل، بهار اندر بهار در پناه کار و کوشش همت مردان بلند در تمام ماه و سال و پا به پای روزگار سعی درنظمِ کمال و کسب شعروُمعرفت بر سر اهل (طریقت) شد، شکوه و افتخار از خدا خواهد (طریقت) مَردی و آزادگی افتخاری پایدار و اعتبار ماندگار برآستان جانان (طریقت)شعرا حکایت مرغ یک پا داره =تولید مانع+پشتیبانی حکومت حکایت مرغ یک پا داره : دوستان ملانصر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 5:07

همره شدند قافلهای را که مانده بودتا طی کنند مرحلهای را که مانده بود از خویش رفتهاند سبکبار تا خدابرداشتند فاصلهای را که مانده بود با طرح یک سؤال به پاسخ رسیدهاندحل کردهاند مسألهای را که مانده بود با رکعتی نگاه، در آن آخرین پگاهبدرود کرد نافلهای را که مانده بود در فصل آفتاب و عطش از زبان حرنوشید آخرین بلهای را که مانده بود آمد برون ز خیمهی غربت قفس بهدستآزاد کرد چلچلهای را که مانده بود بی تاب و بی قرار در آن آخرین وداعزینب گریست حوصلهای را که مانده بود از حلقهی محاصره تنها عبور کرداز هم گسیخت سلسلهای را که مانده بود در بند بند شامی کوفی فریب ریختپس لرزههای زلزلهای را که مانده بود چون بحر پرخروش، به یک موج سهمگیندر هم شکست اِسکلهای را که مانده بود از پیش پای قافلهی سینه سرخهابرداشت آخرین تلهای را که مانده بود دلهای پرخروش و جرس جوش و ناله نوششام حسین قافلهای را که مانده بود. __________ ====== برچسبها: گفت, با آلِ, طریقت, شام جانسوز حسین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: سه شنبه 26 تير 1403 ساعت: 5:07

۩۩۩☫طنز نامه اهل(طریقت) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩ نمی پرسد کسی احوال شـاعـر بریده شاه فنر اِقـبالِ بــاقـــر همه ایران شود یکبــاره تــاجــر درختی را که شد از ریشه طایر یا بروم پیش رئیس یا برسان نگار راتا که زِ یاد خود بَـرم محنت روزگار را شمبه سِشَمبه می شود پاس دل صبور من من که دخیل بسته ام دُمبه ی انتظار را هیچ نداشتم توان هیچ نداشت در جهان مهره ی پشتِ پیرِ زال طاقت این فشار را تازه خیال کرده ام حامی بی کسان رئیساز دلمان بدر کنی دلهره ی دلار را غم شده بیضه های چپ ، راست نمانده راست خَم گوشه کنار مملکت این همه افتخار را ترانه میرسد از راه، نغمهخوانِ بهشت کـرانه از هیجـانِ ای مُـسافرانِ بهشت تمام پنجره ها ، بازِ باز می باشد شبانه آمده انگار از آسمانِ بهشت برای اَنجمنِ شعر جاده بی تاب است ؛دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربانِ بهشت تمام مردم این شهر شعر میگویند :همیشه داشته لبخند بر جهانِ بهشت غروب می کند وُ ، پلک می زند بر هم بخواب میرود از هشتمین دهانِ بهشت برای خاطر اَعظم به، اشک می آوردحکایتی که گمان می رود تکانِ بهشت - که پیر میشود آدم به روزگار عجیب مسافری که لب جادهست، بعد از آن بهشت سپیده طالع (خورشید) می شود، خنکآ روانه میشود از پیله ها روانِ بهشت چراغ های خطر را ندید ،برما بست مرا تورا همه را ،درّه ناگهانِ بهشت تمامِ شعر (طریقت ) هجایِ متروکِ، شدهست خانه برای پرندگانِ بهشت بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمـــیرید بمیریـــد وزین نـفس بِبُـریدکه این نفس چوبندست،شماهمچواسیرید یکی تیشــه بگیـــرید پی حــفره زندانچو زندان بشکستید همه شاه وُ امیرید بمیـــرید بمـــیرید به پیش شه شاهـان بر شاه چو مُـردید همه شاه و شهیرید بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 17:20

۩۩۩ ☫ادبیات فارسی (طریقت) پاینده+ایران ☫۩۩۩ شبی دل بود و دلدارِ خردمند دل از دیدار دلبر شاد و خرسند ، که با بانگ بنان و نام ایران دو چشمم شد ز شور عشق گریان ، چو دلبر شور اشک شوق را دید به شیرینی ز من مستانه پرسید ، بگو جانا که معنای وطن چیست ؟ چه به مهرش، دلی گر هست دل نیست ؟ به زیر پرچم ایران نشستیم و در را جز به روی عشق بستیم ، به یمن عشق در ناب سفتم و در وصف وطن اینگونه گفتم : وطن خاکی سراسر افتخار است که از جمشید و از کِی، یادگار است ، وطن یعنی نژاد آریایی نجابت، مهرورزی بی ریایی ، وطن خاک اشوزرتشت جاوید که دل را میبرد تا اوج خورشید ، وطن یعنی اوستا خواندن دل به آیین اهورا ماندن دل وطن تیروکمانِ آرش ماست سیاوشهای غرقِ آتش ماست ، وطن نقش و نگار تخت جمشید شکوه روزگارِ تخت جمشید ، وطن فردوسی و شهنامه اوست که ایران زنده از هنگامه اوست ، وطن منشور آزادی کورش وطن جوشیدن خون سیاوش ، وطن آوای رخش و بانگِ شبدیز خروش رستم و گلبانگ پرویز ، وطن را قصر شیرین بی ستون است که قصر عشق از خاک جنون است ، وطن شیرین خسرو پرورِ ماست صدای تیشه آهنگر (افسونگر) ماست ، وطن چنگ است بر چنگ نکیسا سرود باربدها خسرو آسا ، وطن یعنی سرود رقص آتش به استقبال نوروزی فرهوش ، وطن یعنی درختی ریشه در خاک اصیل و سالم و پر بهره و پاک ، وطن یعنی سرود پاک بودن نگهبان تمام خاک بودن ، وطن را لالههای سرنگون است که از خون شهیدان لالهگون است ، وطن شوش و چغارنبیل و کارون ارس، زایندهرود و موجِ جیحون ، وطن خرم ز دین بابک پاک که رنگین شد ز خونش چهره خاک ، وطن یعقوب لیث آرد پدیدار و یا نادرشه پیروز افشار ، به یک روزش طلوع مازیار است دگر روزش ابومسلم به کار است ، وطن یعنی صفای روستایی زلال چشمههاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 17:20

مبتلایش گشته ام ، دردم نمیداند نگارمبتلایش کن به دردم ای طبیب روزگارگرچه کردم مهربانی، بی وفایی بی وفا او نمی داند هوار آورد، هـوار آورد هـوارطاقتم تابست وُگشتم بی تحمل زین جفاناشکیبا، بی صبوری درد دوری آشکاربیم رســوایی نمانــده آبرویم برمَــلا ای نگارآ: بیقرارم ، بیقرار آموزگـاربیقرار عشق را از دیدگانِ من بخوانای طبیبا! کو دوای تا کند درمان یار؟گر نماند یک نفس از عمر باقی میزنمدل به اشعار(طریقت)میزنم پروردگار دوباره فـــرصت بودن، به دعوتی ناگاهدوباره حکمــت ولی مانده در غبار گناهصدای ناب اذان، فصل رویشی دیگردوباره "اَشهد ان لا اِلهَ اِلاّ اللّه " دوباره خلوت و سجاده ای به وسعت اشکتمام حجم دلم، آتشی به گرمی آهوَ جانمازی و مهری و رشته ای تسبیحتمام هستی یک قلب، کارنامه سیاهدرست آمده این دل، نَه، اشتباه نکردنداشت جایی و آورده است بر تو پناه یک حکایت آمد، اینک مَر مرا گوش کن تا گویمت اینک تورا الحکایت گوئی از مُلای نصر داستان مولوی مُولای نصر داستان نصر دین اندر شتابرفِ کولاکی ببارید از سما پشت بام خانه بودی نادرستسقف خانه چکه کردی ازنخست گفت با ید سقف تعمیرش کنمفکر اَلوار وُ دوتا تیرش کنم پس نمودی کاه گل در گال خَرعَرعَری می کردمردِ زالِ خَر خر به هر نکبت که بودش رفت باماو نمی دانست، بربامست دام پس بزد جفتک فراوان خَر خریاَنکر الا صوات شد آن عر عَری انقدر جفتک پرانید آن خرکتا بیفتاد و برفت آن بر دَرک گفت ملا بر خر برگشته بختوقت تلقین است افتادی زِتخت بر من اینک مشتبه شد ای فلان ای فلان، اِبن فلان اِبن فلان گر رسد روزی بلندا ئی خریبر بلندآ می کند، وی عرعری هم کند ویران همان مسند خراب هم کِشد خود را میان منجلابای بسا بسیار ِ بسیار آن حماراز قضا شد مسند ولا تبار هم هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 17:20

۩۩۩ ☫ برآستان جانان زخانقاه به میخانه می رود (حافظ) غزل، ☫ ۩۩۩ صبا به تهنیت پیر میفروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان بـــر فروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد ز فکر تفرقه باز آن تا شوی مجموع به حکم آنکه جو شد اهرمن، سروش آمد ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد زخانقاه به میخانه میرود حافظ مگر زمستی زهد ریا به هوش آمد ۩۩۩ ☫ ما نظر کرده عشقیم (طریقت) خطبه اول (شفارش می کنم شمارانافرمانی کنید ☫۩۩۩ تشنگان را همگی ورطه به دریا زده ایم جلوه در جلوه به اکسیر تمنا زده ایم عطر سرزندگی باد صبا گشته نسیم بامدادی که زِ انفاس مسیحا زده ایم دیده واکن که غزل از سر مژگان تو بودپرده بگشای همه کفر به حاشا زده ایم عرصه تنگست نکیسا به کلیسا نگرانتا به سر منزل مقصود تولی' زده ایم سر پیمان بلی' قول تن و جان دادیمسببی شد که فلانی سر سودا زده ایم ما از این بادیه رفتیم به بــالای جنون تا خـدا بار دگر با تو به صحرا زده ایم هر که لبریز کنون گشته بگو بسم الله شاید این مرحله بر دامن لیلا زده ایم ما نظرکرده عشقیم(طریقت) به خدا شور دلدادگی از بهر !سُهـیــلا زده ایم فرق خر با روباه؟ روبهی میدوید از غم جان روبه دیگرش بدید چنان گفت خیرست بازگوی خبر گفت خرگیر میکند سلطان گفت تو خر نیی چه میترسی گفت آری ولیک آدمیان میندانند و فرق مینکنند خر و روباهشان بود یکسان زان همی ترسم ای برادر من که چو خر برنهندمان پالان (انوری ابیوردی) ️ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 9:24

۩۩۩ ☫ برآستان جانان (تذکره )بهلول☫۩۩۩ از بهلول پرسیدند در قبرستان چه می کنی؟ او در جواب گفت: «با جمعی نشسته ام که به من آزار نمی رسانند حسادت نمی کنند دروغ نمی گویند طعنه نمی زنند خیانت نمی کنند قضاوت نمی کنند مرا به یاد سرای آخرت می اندازند و بالاتراز همه اینها اگر از پیششان بروم ... پشت سرم بدگویی نمی کنند » ۩☫اشعار:(طریقت )حکایت +روایت (دوبیتی) شعر ☫۩ نه شورِ مرگ نه تصمیم زندگی داریتو عنکبوتی و در جالِ خود گرفتاریهزار سال نشستم ترا للو گفتمهنوز بچۀ شیطان... هنوز بیداری!؟سرک همان سرکِ تنگ و خر همان خرِ لنگدلم گرفته ازین زندهگیِ تکراریچه بود جمعۀ من؟ جز دوباره شنبهشدنتمامِ روز سپس واژههای بیکاریشما و سازشتان راه حل و مشکلِ تانمن وُ (طریقتِ) من زندگی و ناچاری سعی آن دارم که امشب مستِ مستچون قلندر شیشه ی دُردی به دستسر به بازار قلندر ها نِهمپاکبازی ها کنم از هرچه هستمن که از تزویر باشم خودنمایلاجرم پندار باشم خودپرستپردهٔ پندار را باید دریدتوبهٔ زهاد را باید شکستاولِ راهست، دستی بر زنمآخر آخر نباشم پایبستساقیا در ده شرابی نیلگونماتمی برخاست غم در سر نشستتو بگردان دور تا ما وارهیمدور گردون را بدست آریم پستمشتری را سوی جولان برکشیمزهره وُ ناهید گردانیم مستبا (طریقت) همزمان بیرون شویمبی جهت در رقص آییم از الست چقدر خوبه که آدم یکی رو داشته باشه. حالا مهم نیست اون مجازی باشه یا واقعی. یا مهم نیست که دیده باشیش یا نه. این مهمه که یکی باشه که آدم بدونه یکی رو داره. یکی که اگه نتونی ببینیش، حداقل بتونی براش بنویسی و اونم برات بنویسه. هرچند بصورت مجازی، که با همه معایب دنیای دیجیتال، حداقل از معدود مزیتهای این دنیاست. این حس قشنگیه. حرفای من رو آدمای تنها یا آدمایی که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 9:24

۩۩☫ اشعار/مطربان/اهل(طریقت)چائ ات از دهن افتاد ۩۩ پانزدهم دسامبر، روز جهانی چائی بشنو از چای چون شکایت میکند * از جداییها حکایت میکند چائی گُلستان تا مرا گُل چیدهاند * استکان و نعلبکی مُل چیدهاند سینی آور شرحهشرحه چای داغ*تا بگویم شرحِ انسان های چاق هر که قافل شد ازین نوشیدنی * بازجــوید چائـــیِ جوشیدنی چائی در هر جمعیّت آماده است * جفتِ بدحالِ رعیّت ساده است هر کسی از ظنِّ خود چائی خورد * از فلاکت های رویائی خورد سِرِّ من از چائی من دور نیست *شعر من در مثنوی پُـر نور نیست آتش اینــجا چائی دَم می آورد *دوری از آتــــش چه کم می آورد آتشِ عشق کمر باریک را * جوشش عشق خلوت تاریک را نی حریفِ هرکه از چائی بُرید * پردههایَش پردههای ما درید استکان باریک و تریاقی که دید؟ * همچو نی دمسازبا، ساقی که دید؟ نی حدیثِ چای پرخون میکند * استکانش عشقِ مجنون میکند قهوخانه روزها بیگاه شد * چائی ها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رَو چائی نیست * تو بمان زیرا جز اینجا جائی نیست درنیابد چائی گُل دم هیچ خام *هر سلامی را علیکی والسّلام گر بریزی بحر را در استکان * چند خواهی؟ استکان در استکان استکان چشمِ حریصان پُر نشد * هرکسی قانع نشد پُر دُر نشد هر که را چائی ز جـامی چاک شد* بعد نوشیدن همو چالاک شد شاد باش ای چای نوش ای مشتری * ای طبیبِ وادی مااشتری ای دوایِ حسِ نامحسوسِ ما * چـائی : افلاطون وُ جالینوسِ ما با لبِ دمسازِ چــائی جفتمی * من به قوری گفتنیها گفتمی هر که اینک از سماور شد جدا * بیزبان شد گرچه دارد صد نوا مولوی رفت و گلستان درگذشت * بشنوید ازما (طریقت) سرگذشت باده ات از دهــن افتـاد، بـزن چائی را مُـطربان هم بنوازند،خـوش آوائی رابزمِ عشقی،شده برپا چهل وُ اندی را جاکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 9:24

صفحه بندی