
۩۩۩☫طنز نامه اهل(1) با رئیس دوران / اشعار☫۩۩۩

نمی پرسد کسی احوال شـاعـر
بریده شاه فنر اِقـبالِ بــاقـــر
همه ایران شود یکبــاره تــاجــر
درختی را که شد از ریشه طایر


یا بروم پیش رئیس یا برسان نگار را
تا که زِ یاد خود بَـرم محنت روزگار را
شمبه سِشَمبه می شود پاس دل صبور من
من که دخیل بسته ام دُمبه ی انتظار را
هیچ نداشتم توان هیچ نداشت در جهان
مهره ی پشتِ پیرِ زال طاقت این فشار را
تازه خیال کرده ام حامی بی کسان رئیس
از دلمان بدر کنی دلهره ی دلار را
غم شده بیضه های چپ ، راست نمانده راست خَم
گوشه کنار مملکت این همه افتخار را
ترانه میرسد از راه، نغمهخوانِ بهشت
کـرانه از هیجـانِ ای مُـسافرانِ بهشت
تمام پنجره ها ، بازِ باز می باشد
شبانه آمده انگار از آسمانِ بهشت
برای اَنجمنِ شعر جاده بی تاب است ؛
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربانِ بهشت
تمام مردم این شهر شعر میگویند :
همیشه داشته لبخند بر جهانِ بهشت
غروب می کند وُ ، پلک می زند بر هم
بخواب میرود از هشتمین دهانِ بهشت
برای خاطر اَعظم به، اشک می آورد
حکایتی که گمان می رود تکانِ بهشت -
که پیر میشود آدم به روزگار عجیب
مسافری که لب جادهست، بعد از آن بهشت
سپیده طالع (خورشید) می شود، خنکآ
روانه میشود از پیله ها روانِ بهشت
چراغ های خطر را ندید ،برما بست
مرا تورا همه را ،درّه ناگهانِ بهشت
تمامِ شعر (طریقت ) هجایِ متروکِ،
شدهست خانه برای پرندگانِ بهشت


بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمـــیرید بمیریـــد وزین نـفس بِبُـرید
که این نفس چوبندست،شماهمچواسیرید
یکی تیشــه بگیـــرید پی حــفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه وُ امیرید
بمیـــرید بمـــیرید به پیش شه شاهـان
بر شاه چو مُـردید همه شاه و شهیرید
بمیــرید بمیریـــد وُ زیــن اَبــر برآیید
چو زین اَبر برآیید همه بَــدر مُـنیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
همه زندگی است این زِ خاموش نفیرید
برچسب:
نویسنده: رادین نیکنام