خــلدستان طریقت

متن مرتبط با «شعری» در سایت خــلدستان طریقت نوشته شده است

شعری سرآمدست (طریقت)چنین نوشت

  • نیلوبلاگ

    چون که گفتی:" آفتاب " یادم فتاد «این مستزاد» آتشی را کو به جانم می نهاد« این مستزاد» چون ز دریا گفتی ام ، دریا شدم«بی مستزاد» خاطرش آمد که من پیدا شدم«بی مستزاد» چون ز گُل گفتی ، نقابش بر گشاد«با مستزاد» آن چه جمع ما بود ، بر باد داد«بامستزاد» چون نسیم آمد ، از او بویی رسید«آن مستزاد» از کریم هم پیک دلجویی رسید«آن مستزاد» از لطافت ، روح را ، نادیده کرد «شد مستزاد» از دِرایَت ، جود را ، تابیده کرد«شدمستزاد» دور و نزدیکش ، کسی واقف نشد«لا مستزاد» بس که چشم پوشید ،کسی خائف نشد«لامستزاد» ناز کِش ما شد ، کسی که ناز بود «در مستزاد» شد هویدا ...گر چه او را راز بود «در مستزاد» مست عشق بوده که او عشق آفرید«او مستزاد» ور نه هستی را چُنین زیبا کشید «او مستزاد» او فراخوان زد ، ز جودش ، تا رسید«از مستزاد...

    ادامه مطلب
  • شعری بخوان ، که اَهل(طریقت) ز دست رفت: برآستان مولوی در کارشعر گلشنِ: غمخوارم آرزوست

  • نیلوبلاگ

    ۩۩۩ ☫ وز سویدای اهل ( طریقت )نغمه هائی به دوران گذارم ☫۩۩۩ رخصتی تا که یکبار دیگر سر به کوی تو جانان گذارمسر به کوی تو جانان زیبا سر به کوه و بیابان گذارمرسم و آیین من بوده ای تو ماه و پروین من بوده ای تومی روم کز پی غمزه هایت صِحّه بر دین و ایمان گذارمسایه سار امیدی مرا باش رمز گفتار شیرین مرا باشمرهمی چاره کن بهر فرهاد زخم دل رو به درمان گذارممنّت خاروخس را چشیدم طعنه از باد و طوفان شنیدمبا امیدی که در اشتیاقــت پا به فصـلِ بهاران گذارمیک سحر چاره ساز دلم باش یک نفس هم بیا ساحلم باشیاریم کن که تو ساق دوشی پابه خورشید تابان گذارموارهم اندک اندک این غم بگذرم کوچه پسکوچه ماتمو ین سرِ داده بر باد خود را بندِ زلفی پری شان گذارمروشنم کن که پروانه گردم دلبری کن که دیوانه گردموز سوید...

    ادامه مطلب