
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چهمست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساختهای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایقدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداختهای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میانو از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باختهای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداختهای یعنی چه صبحدم زد قهقهه مستانه شعر کوهسار از نوای قمری آمد مژده ء فصل بهار صبح صادق بر دمید و جلوه گر شد آفتاب شام بَد اقبال در پای سپیده شرمسار نازنین نظمی زِ من بشکفت در برج جمل بختیار و کام نیکو رو حبخش و کامکار هر نسیم از هر طرف آمد چو پیک شادباش چنگ خ...
ادامه مطلب
همره شدند قافلهای را که مانده بودتا طی کنند مرحلهای را که مانده بود از خویش رفتهاند سبکبار تا خدابرداشتند فاصلهای را که مانده بود با طرح یک سؤال به پاسخ رسیدهاندحل کردهاند مسألهای را که مانده بود با رکعتی نگاه، در آن آخرین پگاهبدرود کرد نافلهای را که مانده بود در فصل آفتاب و عطش از زبان حرنوشید آخرین بلهای را که مانده بود آمد برون ز خیمهی غربت قفس بهدستآزاد کرد چلچلهای را که مانده بود بی تاب و بی قرار در آن آخرین وداعزینب گریست حوصلهای را که مانده بود از حلقهی محاصره تنها عبور کرداز هم گسیخت سلسلهای را که مانده بود در بند بند شامی کوفی فریب ریختپس لرزههای زلزلهu200eای را که مانده بود چون بحر پرخروش، به یک موج سهمگیندر هم شکست اِسکلهای را که مانده بود از پیش پای قافلهی سینه سرخهابرداشت آخرین ...
ادامه مطلب